پس کوچه

در خیال تر من می خوابد

همه ی آنچه میان من و تو ، زود گذشت

آتشی بود که آرام نشد

دیده ای بود که هرگز نخفت

********************

برگ زردی شد و بر خاک نشست

وحشتی بود که از خواب پرید

زیر پاهای خروشان عبور

و شکستن های پی در پی

**********************

می نشیند به سر شاخه ی خشک

برف سردی که پر از دغدغه بود

نرمی و سردی و آرامش برف

گرمی و آتش و سوزش در چوب

نظر سوخته ی مرد فرو افتاده

خیره در پنجه ی لرزان دو دست ....

**********************

آه فردا.....شاید

آه دیروز............. اما

آه امروز .............. آه..آه...

باد شلاق زنان پنجره  را  می شکند

راه می یابد و بر سینه ی مرد

عطش سایه ی مرگ می رقصد


نویسنده : حمید - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


کاش بارانی میان قصه بود

خیس می کرد این زمین بی علف

کاش مروارید قلب گرم تو

لحظه ای جان می گرفت در این صدف

 

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

جستجوی نور را آغاز کرد

کاش می شد در کنار اسم تو

عشق خود را تا ابد آغاز کرد

 

کاش می شد ابر را تسخیر کرد

لا به لای نرمی اش خاموش شد

کاش می شد در کنار پنجره

ماند و با تو فارغ از کابوس شد

 

کاش می شد سنگ بود و سنگ شد

نقش چشم ات روی آن جان می گرفت

کاش می شد بی هراس از سایه ها

می گشودم لب ، صدا جان می گرفت

 

کاش می شد رود بود و قایقی

در میان موج تو بی تاب شد

کاش می شد ماه بود و آسمان

روی دریا آبی مهتاب شد

 

*********** اگر چه نیستی ولی تولدت همچنان زیباست


نویسنده : حمید - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


من خواب می­بینم کسی در خواب می­بیند ترا

دور از تو با آیینه­ها

تصویر سبزی در زمان

در بازتاب لحظه­ای

در کوچه­های پیچ پیچ

تا آخر دلواپسی راهی به سوی خاطره.

 

از پنجره تا عاقبت

در سوی بدرودی به شب

فنجان تلخی بر لبم

تکرار دیوار و سکوت

سهم گل از پاییز تو

نوری شکسته بر زمین با سایه­ای از قامتی.

 

پر می­شوم از ذهن من

با شیشه­ای در سینه­ام

تا در خیابان عبور

سنگی و صیدی اتفاق

برچیندم از تازگی

چندان که هوشم خسته از امروز و فردا می­شود

 

اینک منم افسانه­ای

تعبیر پنهان غزل

با شکل موج و آرزو

در ساحلی با قایقی

در خواب می­بینم که من در خواب می­بینم ترا

آری که من باز آمدم با قصه­ای دیوانه­تر

 


نویسنده : حمید - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


زندگی لحظه ی خاموش و پر از تاریکی

در حصار شب و  تنهایی نیست .

قصه ی قاصدکی ست

که دلش غرق رسیدن با توست

خبر سبزه و زیتون دارد.

موج جاری ، که در ساحل خوشبختی خود بنشاند

صدف قلب پر از مروارید..

زندگی لذت خندیدن در باران است.

چه کسی می داند

 شب پر از ناله و بی تابی نیست

و عروسک ها نیز

غصه ی بودن و رفتن دارند.

زندگی شیرین است

مثل بوییدن گل 

زندگی مزه ی تلخی دارد

مثل آرامش بعد از مردن

یا سقوط از دیوار

یا فروکش شدن حس بلوغ.

زندگی تنها نیست

ما هستیم....

خلوت حبس نفس ها را خواهیم شکست .


نویسنده : حمید - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


از تو می خوانم

تمام نا سروده های خود را

آه که این خاطره ی خیس سالیان

همه برگ های دوستت دارم را مرطوب ساخته اند

یگانه ای

دردانه ی آفرینش های ذهن

شکستن در شکوفایی

و این همه خواستن.

از تو می گویم

ای سرنوشت ناگزیر

خواب نیستی

که تعبیرت کنم

و نه آن چنان ملموس

که آغوش بگشایم به روی تو .

ترا می نویسم

دلیل تمام شعر های ناسروده .....


نویسنده : حمید - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


کاش امیدی به نردبان بود

وقتی که در پس هر دیوار

بن بست دیگریست

***************************

می دانی چرا فقط دوستت دارم

چون فقط دوستت  بوده ام

هرگز عاشقم نبوده ای

***************************

باغچه را  که  می کاری

مرا به امانت باقی گذار

پرندگان از مترسک می ترسند!!!

**************************

به ایستگاه که که رسیدم

اتوبوس رفته بود

تو مانده ای چرا ؟؟

*************************

اگر چه دیر رسیده ای

اما برای رفتن

هیچ گاه دیر نیست .


نویسنده : حمید - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


من فرو می افتم

از همان حس غریبی که تو می گفتی عشق

و دو دستی که پر از فاصله بود

و خیالی که به اعجاز خدا می ماند

من شناور با تو

تا لب بوسه ی ماه

می دوم تا خورشید

گرم آغوش پر از خاطره ای پنهانی..


نویسنده : حمید - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


آنقدر بزرگ شده ام

که سطل های زباله را بو می کشم

و سر می کشم

به درون خیابان های شلوغ

پرت می کنم خیالم را

درون حادثه های ممنوع

بزرگ شده ام

و نشسته ام کنار ولنگاری محض

و دست هایم را حلقه می کنم

به دور کمر ماده گاوی که شیرش را بی دغدغه بنوشم.

 

حالا که خود را توجیه نکرده ام

ترا که می توانم فریب دهم

و خودم را......

درخت که زمزمه ی مرا نمی شنید

وقتی که می گفتم دوستت دارم

تا داری بیاویزد و پایانم دهد.

دوباره باید فکر کنم

شاید بزرگ شده ام

و تلاشی برای رسیدن به بلوغ تو...

می هراسم از اینکه دوباره بترسم

و تن بدهم

به

تن دادن

تن دادن

تن دادن

و بیایم میان بازوهایت غرق شوم

برای فراموشی

و چشم روی هم بگذارم  و

لبخندی و سیگاری....

و روز که مثل یک عادت بد

تکرار می شود

و خورشید که مثل یک عادت بد

 می تابد

و من که مثل یک عادت بد

نفس می کشم....


نویسنده : حمید - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo